تبليغاتX
اینده نو
ye roz fekr mikardam che kanon khobi khahad bod vali afsos ke injori nashod....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 16:44  توسط زهرا خدایاری  | 

موضوع ابداع در علوم انساني يك موضوع حزبي و سياسي البته از نوع گيشه‌اي آن نمي‌باشد.

احسان قاسميان دبير علمي دومين همايش ابداع در علوم انساني عنوان كرد پرداختن به موضوع ابداع در علوم، به ويژه علم انساني نياز و ضرورت غير قابل كتمان كشورمان و جامعه جهاني است. وي با انتقاد از رويكرد اصحاب رسانه نسبت به اين موضوع عنوان داشت:

به واقع كدام يك از رسانه‌هاي ما دغدغه‌مند اين موضوع را مطرح و لزوم آن را به افكار عمومي منتقل نموده‌اند؟! مراد ما از طرح كليد واژه‌ي ابداع در علوم انساني داراي ابعاد مختلفي است كه متأسفانه بسياري از ابعاد آن هنوز هويدا نشده است! به عنوان مثال طرح اين سؤال كه چرا علوم انساني در كشورهاي جهان سوم به محاق رفته است؟! و اساساً چرا علوم را به انساني و طبيعي تفكيك نموده‌اند؟! حال آنكه ما به وحدت علوم معتقديم!

عضو مؤسس كانون نوانديشان با طرح اين سؤال كه چرا فارغ التحصيلان علوم طبيعي در اخذ كرسي‌هاي مديريت كشور با اقبال بيشتري مواجه شده‌اند؟! افزود: ابداع به ويژه با رويكرد بومي گرايي منجر به توليد علم با قابليت كاربردي خواهد شد كه از هر لحاظ نياز بنيادين جامعه امروز است. لذا نه تنها اين موضوع از جنس حزبي و سياسي البته از نوع گيشه‌اي آن نمي‌باشد بلكه طرح حب و بغض گونه‌ي آن فارغ از فضاي علمي و در كرسي‌هاي جناحي به عدم ايجاد اراده عمومي كه از لوازم بسط هر گفتماني است منجر خواهد شد بنابراين تثبيت و تعميم اين نگاه نه به معناي سكولاريسم، بلكه صرفاً اتخاذ رويكردي فراجناحي مي‌باشد كه عدم لحاظ رئوس مطروحه به ماهيت ارزشمند آن لطمه خواهد زد و اين اشتباه فاحش انزواي ضروري‌ترين گفتمان علمي كشور را در پي خواهد داشت! دبير نخستين همايش ابداع در علوم انساني، استقلال فكري و لزوم تفكر انتقادي به سير علوم جديد را از جمله رئوس عملكرد در ترسيم راهكارها، لوازم و موانع ابداع دانست و تعريف متداول علم در قالب مشاهده و تجربه را مورد نقد ارزيابي كرد و اشاره داشت: متأسفانه به دليل عدم تحقق كامل نهضت ترجمه آنچه امروز در جامعه جهاني منسوخ شده در كشور ما هنوز به مثابه حجت تلقي مي‌گردد! و علم زدگي Siencism)) افراطي به حجيت آن حتي در برابر وحي منجر شده است و چه بسا آنچه امروز جامعه را به فراگيري آن تشويق مي‌نماييم صرفاً فرضيه‌هايي نقلي است كه با از خودبيگانگي مرعوب گونه‌، ما را به تقليد از روي جهل رهنمون داشته است و در اين قالب‌بندي اسارت بار است كه پيروي ما هميشه مقدم بر پيشروي است به عنوان مثال تقدّم نظريه بر مشاهده نكته‌اي است كه متأسفانه هنوز حوزة روش شناسي دانشگاه‌‌هاي ما آن را كاملاً درك نكرده است و همچنان شعار غير قابل تحقق، لزوم عدم دارا بودن پيش فرض را سرلوحه اي زرين برای خود مي‌داند و اين در حالي است كه حتي جامعه جهاني در دوران پسامدرن خطاهاي بي‌شمار اين روش‌شناسي را به ورطة نقد كشيده است و با اثبات علمي تأثير اين واقعيت موجود در شكل گيري علم به سادگي مي‌توان تأثير جهان بيني در تبيين هدف، متد و مقصد علم را تئوريزه نمود.

وي با اشاره به برگزاري دومين همايش ابداع در علوم انساني با محوريت: بررسي راهكارها، لوازم و موانع ابداع در سوم آذر 1390 ابراز اميدواري كرد اين همايش با حضور استاد دكتر مهدي گلشني و اساتيد برجسته دانشگاه گامي مفيد در جهت تبيين هر چه علمي‌تر اين گفتمان به عنوان يك نیاز و ضرورت ملي باشد. لازم به ذكر است همايش مذكور در تهران، خيابان دماوند، مجتمع دانشگاهي وليعصر، تالار شهيد باكري برگزار خواهد شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 21:21  توسط زهرا خدایاری  | 

روزی جوان ثروتمندی نزد استادی رفت و گفت:

عشق را چگونه بیابم تا زندگانی نیكویی داشته باشم؟

استاد مرد جوان را به كنار پنجره برد و گفت: پشت پنجره چه می‌بینی؟

مرد گفت: آدم‌هایی كه می‌آیند و می‌روند و گدای كوری كه در خیابان صدقه می‌گیرد.

سپس استاد آینه بزرگی به او نشان داد و گفت: اكنون چه می‌بینی؟

مرد گفت: فقط خودم را می‌بینم.

استاد گفت: اكنون دیگران را نمی‌توانی ببینی.

آینه و شیشه هر دو از یك ماده اولیه ساخته شده‌اند،

اما آینه لایه نازكی از نقره در پشت خود دارد و در نتیجه چیزی جز شخص خود را نمی‌بینی.

خوب فكر كن!

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می‌بیند و به آن‌ها احساس محبت می‌كند،

 اما وقتی از نقره یا جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می‌شود، تنها خودش را می‌بیند.

اكنون به خاطر بسپار: تنها وقتی ارزش داری كه شجاع باشی و آن پوشش نقره‌ای را از جلوی چشمهایت برداری تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و  همه را دوستشان بداری اینبار نه به خاطر خودت بلکه به خاطر خدا .

آن‌گاه خواهی دانست كه" عشق یعنی دوست داشتن دیگران

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 16:25  توسط زهرا خدایاری  | 

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک بسپارید؟ اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده ومی‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا جایز نیست.

 

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 16:2  توسط زهرا خدایاری  | 

اينقدر اين قصه زيباس که حتي اگه شنيده باشين تکرارش هم دلنشينه

 

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به
ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان
منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند. وقتي خدمتکار پير قصر
ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري، نه
ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي
کند، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم. روز موعود
فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هر يک از شما دانه اي مي دهم، کسي
که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد...  ملکه آينده
چين مي شود. دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه
گلکاري را به او آموختند، اما بي نتيجه بود، گلي نروييد. روز ملاقات فرا
رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. لحظه موعود فرا
رسيد. شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي
سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد: اين دختر تنها کسي است که گلي را به
ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند: گل صداقت... همه دانه
هايي که به شما دادم عقيم بودند، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود!!!
برگرفته از کتاب پائولو کوئليو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 15:1  توسط زهرا خدایاری  | 

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.
وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.
وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد .... که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.

وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.
همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.
پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.
بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید.
راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟
مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.
برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری.
تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 14:44  توسط زهرا خدایاری  | 

"من در کشوری زندگي مي كنم كه زبانش پارسي است اما به آن فارسي مي گويند چون عربي "پ" ندارد...."

 

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 14:42  توسط زهرا خدایاری  | 

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا
اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود
پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی
خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
شیطان می خندید و دور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود
خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند
پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.
اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند
خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را
دختر نخستین گره را باز کرد .......
و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود
عرفان نظرآهاري
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 13:27  توسط زهرا خدایاری  | 

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

 گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.

 حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند.

پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...

گفتم :  این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند...

و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و میخورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.

آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کل دزد  منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی ووطن فروش نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟

آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم.

ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند : از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود...

ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند !... 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 13:21  توسط زهرا خدایاری  | 

به سوالات زیر با دقت و صادقانه پاسخ بدهید و در پایان تعبیر پاسخ هایتان را مشاهده بفرمائید

1-
دریا را با كدام یك از ویژگی های زیر تشریح می‌كنید؟ آبی تیره، شفاف، سبز، گل‌آلود

2-
كدام یك از اشكال زیر را دوست دارید؟ دایره، مربع یا مثلث

3-
فرض كنید در راهرویی راه می‌روید. دو در می‌بینید. یكی در 5 قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو. هر دو در باز هستند. كلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است. آیا آن را بر می‌دارید؟

4-
رنگهای روبرو را به ترتیب اولویتی كه برایتان دارند بگویید . قرمز،  آبی، سبز، سیاه و سفید

5-
دوست دارید در كدام قسمت كوه باشید؟

6-
در ذهنتان اسب چه رنگی است؟
قهوه‌ای، سیاه یا سفید

7-
توفانی در راه است. كدامیك را انتخاب می‌كنید: یك اسب یا یك خانه؟

و اما پاسخ‌ها:
1-
آبی تیره : شخصیت پیچیده سبز: آسان گیر و بی‌خیال شفاف: به سادگی قابل درك گل‌آلود: آشفته و سردرگم


2-
دایره : سعی می‌كنید طوری رفتار كنید كه خوشایند همه باشد.مربع: خودرأی و خود محور مثلث: یك دنده و لجباز
(
اندازه اشكال با خودخواهی و منیت شما ارتباط مستقیم دارد)


3-  
بله : شما آدم فرصت طلبی هستید نه: آدم فرصت‌طلبی نیستید.


4-
این سئوال، اولویت‌های شما در زندگی را مشخص می‌كند.آبی: دوستان/ روابط سبز: شغل و حرفه قرمز: شهوت و دلبستگی سیاه: مرگ سفید: ازدواج


5-
میزان ارتفاعی كه انتخاب می‌كنید رابطه مستقیم با میزان جاه طلبی شما دارد .


6-
قهوه‌ایی: فروتن و خاكی سیاه: غیرقابل پیش‌بینی، سركش، هیجان‌انگیز سفید: برتر، مغرور، تاثیرگذار


7-
این سئوال، اولویت‌های شما به هنگام مشكلات را تعیین می‌كند.اسب: همسر خانه: فرزندان


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1390ساعت 13:10  توسط زهرا خدایاری  |